تبليغاتX
یادداشت های دوازده +دو نویسنده بیکار






















یادداشت های دوازده +دو نویسنده بیکار

یادداشت های ما دوازده+دو بیکار

نامی از هزار نام ::.

ای شما!ای تمام عاشقان هر کجا!

از شما سوال می کنم:

نام یک نفر غریبه را در شمار نام هایتان اضافه می کنید ؟

یک نفر که تا کنون

رد پای خویش را، لحن مبهم صدای خویش را،

شاعر سروده های خویش را نمی شناخت

گرچه بارها وبارها

نام این هزار نام را

از زبان این وآن شنیده بود

یک نفر که تا همین دو روز پیش

منکر نیاز گنگ سنگ بود

گریه ئ گیاه را نمی سرود

آه را نمی سرود

شعر شانه های بی پناه را نمی سرود

حرمت نگاه بی نگاه را نمی سرود

وسکوت یک سلام در میان راه را نمی سرود

نیمه های شب نبض ماه را نمی گرفت

روز های چار شنبه ساعت چهار بارها شماره های اشتباه را نمی گرفت

ای شما!ای تمام نام های هر کجا !

زیر سایبان دستهای خویش

جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید ؟

این دل نجیب را، این لجوج دیر باور عجیب را

در میان خویش راه می دهید؟

سلام خواستم این وبلاگ و زنده نگه دارم

ما بیکارا امسال خیلی سرمون شلوغ آخه پیش دانشگاهیم

برامئن دعا کنین

????? ??? ?? چهارشنبه هشتم تیر 1390???? 15:4 ???? الهام| |

سلااااااااااااام صدتا سلااااام این وبلاگ مرده رو زنده می کنییییم!

و اینک الهاااااااااااااام با ۴تاااا تبریک وارد میشوووووووووووود!

خب امروز آپم فقط مخصوص تبریک

اولیش تولد محیاست

محیا جان تولدت مبااااااااااااارک

حالا دست دست دست دست

دومیش تولد دو قلوهای ناهمسان یعنی محبوبه و محدثه است

دوقلوها تولدتووووون مبارک

حالا سووووت سوووت

سومیشم تولد زهرا بهرامی

 زهرا جان توللللللللدت مبارک

و آخرین تبریک اگه گفتی چیه؟

عیییییییییییییییید نووووووووووووووورووووووووووووز!

عید نوروز پیشاپیش به همه ی بچه های ایران زمین مبااارک

حالا دست سوت جیغ همه با هم 

تا آپ بعدی با بای

????? ??? ?? جمعه بیست و هفتم اسفند 1389???? 10:8 ???? الهام| |

مردم همه

                   تو را به خدا

                                       سوگند می دهند 

اما برای من

                  تو آن همیشه ای

                                           که خدا را به تو

                                                                      سوگند می دهم !

"قیصر امین پور"

????? ??? ?? دوشنبه بیستم دی 1389???? 11:32 ???? الهام| |

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم حیوانی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم....

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته
به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داده زل بزنی

و به جای اینکه لبریز کینه نفرت بشی

حس کنی هنوزم دوسش داری
چه قدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیوار تکیه بدی

که یـک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له بشه

چه قدرسخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بهش بگی

چه قدر سخته وقتی پیشته سرتو بندازی پایین و آروم اشک بریزی

چون دلت براش تنگ شده، اما آروم اشکاتو پاکنی تا متوجه نشه...

چون حتما فکر می کنه دیوونه ای!

چه قدر سخته وقتی پشتـت بهشه

دونه های اشک صورتت رو خیس کنه

اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگران ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب آروم بگی
گل من باغچه نو مبارک......

جیرجیرک به خرس گفت عاشقت شدم خرس گفت الان وقت

خواب زمستانیه منه وقتی 6ماه دیگه بیدارشدم اونوقت باهم

صحبت می کنیم خرس خوابیدوقتی بیدارشد جیرجیرک را

مدیدخرس نمی دانستجیرجیرکها3روزبیشترعمر

نمیکنند..............


در ادامه تولد مهسا رو از طرف همه میتبریکم

                                                             ترانه

????? ??? ?? دوشنبه هشتم آذر 1389???? 22:8 ???? المیرا| |

سلام اول خیلی از مدیره محترممون سرکار خانم آقامحمدی متشکرم که در هنگام searchنام خانم مسلمی به یاد وبلاگ ما افتادن و سری به اینجا زدن و در آخر دم هرکس که آدرس وبلاگ رو دادن گرم... به امید دیدن وبمون توسط خانم بهرامجی و رئیس آموزش وپرورش منطقه۲متن زیر را ادامه خواهیم داد:

 

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟

 چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند... و سر هم داد مي‌کشند؟شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه،آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم

درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان

قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان بصداى ملايم صحبت کرد؟

چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند

امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد

سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از

 يکديگر فاصله مي‌گيرد. دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از مجبورند که داد بزنند آنها براى اين که فاصله را جبران کنند.

 ، هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد اين فاصله بيشتر است

و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر بهم علاقه مند و دوست  یکدیگرباشند

چه اتفاقى مي‌افتد؟

آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند

چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است  فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.

يکديگر بيشتر شد، استاد ادامه داد: هنگامى که علاقه یشان به

چه اتفاقى مي‌افتد؟

و آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند فقط در گوش

هم نجوا مي‌کنند و علاقه یشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند!

 اين هنگامى است که

 ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد

خب دیگه بسه فقط یه چشمه اومدم که خیط بشین!!دیگه رسوب نکن!تازه اگه کبد داری زود بدش به بهرامی تا تعداد کروموزوماش به میمون نرسیده!!!!در پایان برای عقل اقای اسلامی دعا میکنیم بای!!
????? ??? ?? پنجشنبه بیستم آبان 1389???? 17:40 ???? زهرا| |


 

واقعا چیزی برای گفتن ندارم اما جدی جدی حالم از وبمون به هم میخوره 

زیادی مزخرف شده

سلام

مدرسه ها باز شده-البته همچین هم بسته نبود-حداقل واسه ما

امسال ناظم داریم-پارسال نداشتیم- و روز نمیدونم چندم اومد یه طومار موارد واسه مون خوند و هر روز بهش اضافه میکنه

بیشتر از هر چیزی این دو جمله رو میگه: خانوما زنگ خورده، پایین/ خانوما زنگ خورده، بالا

و همه کلا خودشون بالا پایین میرن تا صداشو که بهش حساسیت پیدا کردن نشنون

یه معلم فسیل داریم که 42 سال سابقه تدریس داره و به گفته خودش به خاطر اینکه ما فسیل بودنشو حس نکنیم هر روز با یه مانتوی رنگی میاد-من نمیدونم مگه نباید فرم مدرسه رو بپوشه؟؟؟

نقل قول از نگار یکی دیگه از مشکلات معلم فسیل اینه که اعصاب معصاب صدای مگس رو هم نداره چه برسه به ما

واسه بازدید کنندگان محترمی هم که از تولد وب با ما همراه بودن و به وبلاگ همیشه به روز با مطالب دلنشینش سر میزنن که میشه نصف نویسنده های خودمون و به منظور طولانی کردن پستم میگم که ما و کیوان- مجنون و لیلی- دوباره به هم رسیدیم

اها! قانون شرطی که امروز یاد گرفتیم و نتیجه گیری نعیم: اگه مسلمی(ناظم مون) اینجا باشه، میتونیم هر کاری بخوایم بکنیم

از اول که چیزی برا گفتن نداشتم، الانم همون نداشته هام ته کشید


????? ??? ?? سه شنبه سیزدهم مهر 1389???? 22:7 ???? ترانه| |


سلام سلام سلام بدین وسیله حضور شخصه شخیص خودمو اعلام میدارم و همینجا فرصت رو غنیمت شمرده و ضمن تسلیت به تمامی دانش اموزان و محصلان گرامی شروع خشونت بار سال جدید را به اطلاع میرسانم که حال ترانه گرفته بشه....

متن ذیل را مطالعه بفرمایید(ادبی زر زر کردن خیلی سختهاااااااااااااااااا):

چناچنه به طور روزمره به زبان فارسي صبحت مي کيند، خاوهيد تواسنت اين نوتشه را بخاونيد.

در داشنگاه کبمريج انگلتسان تقحيقي روي روش خوادنه شدن کملات در مغز اجنام شده است که مخشص مي کند که مغز انسان تهنا حروف اتبدا و اتنها ي کلمات را پدرازش کرده و کمله را مي خاوند.

به هيمن دليل است که با وجود به هم ريتخگي اين نوتشه شما تواسنتيد آنرا بخاونيد!!!

(خدایی که تونستی بگو اگه نگی اهم یخه تو میگیرههههههههههههههههه)

واقعا اگه تونستی متن بالا رو بخونی مشخص میشه به زبان مادریت مسلطی!!!!همین

در ادامه شما عزیزان رو به خواند داستان جذاب زیا دعوت میدارم...:

روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .

زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : “متشکرم” ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت ۱۰ برابر آن را میگیرد.

زن گفت : اشکال ندارد !

زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود !

 قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد ؟

زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه میکند !

بنابراین اجی مجی ……. و او زیباترین زن جهان شد !

 برای آرزوی دوم خود، زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد !

قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او ۱۰ برابر از تو ثروتمندتر می شود.

زن گفت اشکالی ندارد ! چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است …

بنابراین اجی مجی ……. و او ثروتمندترین زن جهان شد !

 سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد :

 من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم و شوهرم…!!!

نتیجه داستان :

زنان زرنگ هستند بنابراین با آنها در نیفتید !به افتخارش کف برو توووو کارش

خب بسه دیگه زیادیتوون میشه...

بای بای بای بای بای

به امیده روزی که پنگونای وبمون بترکن

 

 

 
????? ??? ?? شنبه بیست و هفتم شهریور 1389???? 14:1 ???? زهرا| |

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري رد ميشي برميگرده و نگات ميكنه...بدون براش مهمي.

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي افتي برميگرده و با عجله مياد سمت تو ....بدون براش عزيزي.

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي برميگرده و نگات ميكنه....بدون واسش قشنگي.

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه ميكني برميگرده و مياد باهات اشك ميريزه ...بدون دوستت داره.

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه حرف ميزني تركت ميكنه... بدون عاشقته.

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري تركش ميكني برات فقط سكوت مي كنه ...بدون ديوونته.

اگه يكي رو ديدي كه از نبودنت داغون شده....بدون كه براش همه چي بودي.

اگه يكي رو ديدي كه يه روز داره از بي تو بودن مي ناله...بدون كه بدون تو ميميره.

اگه يه روز يكي رو  ديدي كه لباس سفيد پوشيده...بدون كه بدون تو مرده.

اگه يه روز ديديش كه يه گوشه افتاده و يه پارچه ي سفيد روش كشيدن...بدون كه واسه خاطر تو مرده.


نفرين به عشق و عاشقي

نفرين به بخت و سرنوشت

به اون نگاه كه عشقتو، تو سرنوشتِ من نوشت!

نفرين به من... نفرين به تو... نفرين به عشقِ من و تو!

به ساده بودنه منو... به اون دلِ سياهِ تو!

وقتي مي خواستمت ميترسيدم نگات كنم

وقتي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم.

وقتي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم

وقتي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم

حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم....

تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد
چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم
بشکنم این قفس و بال و پری باز کنم
بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند
من هنوز آرزوی فرصت پرواز کنم
خار حسرت زندم زخمه به تار دل ریش
چون هوای گل و مرغان هم آواز کنم
بلبلم ،لیک چو گل عهد ببندد با زاغ
من دگر با چه دلی لب به سخن باز کنم
سرم ای ماه به دامان نوازش بکذار
تا در آغوش تو سوز غزلی ساز کنم
به نوایم برسان زان لب شیرین که چو نی
شکوه های شب هجران تو آغاز کنم
با دم عیسوی ام گر بنوازی چون نای
از دل مرده بر آرم دم و اعجاز کنم
بوسه می خواستم از آن مه و خوش می خندید
که نیازت بدهم آخر اگر ناز کنی
سایه خون شد دلم از بس که نشستم خاموش
خیز تا قصه ی آن سرو سرافراز کنم

توی پس کوچه ی چشمات دل من گم شده باز
دنبال عشقم می گردم دنبال یه سروناز
دنبال یه راهه دررو ، از قمار عشق تو
ولی نه ، دلم میگه این یکی رو حتما بباز
نازنین از تو قفس دلم برات پر میکشه
دنبالت میام به هر جا ، تا به هر جا که بشه
نمی خوام تو رو ببینه غیر من ، حتی یه گل
میگم ای وای نکنه ، نکنه که اون عاشقشه
بیا بریم از این دیار ، بیا بریم تنهام نذار
بیا بسازیم قصر عشقی واسه هم پروانه وار
بیا که من منتظرم ، بدون تو دربدرم
بیخیال حرف مردم شو ، بیا بشیم دو یار
ناز و ادات قشنگترین درد و غمای عالمه
آخرش هُرم چشات ، آتیش به جونم میزنه
چقدَر فرار کنم از دو چشای اطلسی
عزیزم ناز نگات بسته به این جون منه

دستانم گرمي دستانت را مي خواهد پس دستانم را به تو ميدهم  

قلبم تپش قلبت را مي خواهد پس قلبم را به تو ميدهم 

چشمانم نگاه زيبايت را مي خواهد پس نگاهم از آن توست 

عشقم تمامي لحظات تو را مي خواهند وبراي با تو بودن دلتنگي ميکنند 

دل من همانند آسمان ابري از دوري تو ابري است 

درخشش چشمانم همانند خورشيد درخشان انتظار چشمانت را مي کشند 

پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند من هرگزفراموشت نخواهم کرد. 

عاشـــــــقـــــــــانـــــــه دوســــــتت خواهــــــــــم داشـــــــــــت.........

 

????? ??? ?? یکشنبه چهاردهم شهریور 1389???? 23:58 ???? المیرا| |

سلااااااام سلااااااام با یه آپ کاملا متفاوت اومدم تو این آپ همه جور چیزی داریم همه جوره باور نمیکنی بیا ببین

خوب اولین مطلب یه متن تقریبا طنز:

حکایت ترم اولی ها :

بچه‌های ترم اولی چند رشته:
- پزشكی: دائم درحال پيدا كردن علائم بيماری‌ها تو اطرافيانشون هستن. حتا می‌تونن از يه عطسه ساده، پی ببرن كه يارو سرطان مغز داره!
- عمران: دوربين‌های نقشه برداری رو با پايه و مير و شاقول و همه‌چی ميذارن رو دوششون و دور دانشگاه رژه ميرن!
- معماری: خط‌كش تی و آرشيو لوله‌ای‌شون رو ميندازن سر شونه‌شون!
- هنر: آرشيوهای طرح‌هاشون دائم دستشونه، حتا خالی!
- زبان: كلفت‌ترين ديكشنری‌هاشون رو ميزنن زير بغل‌شون و تو محوطه جولان ميدن! 

خووووب این از اولین مطلب حالا میریم سراغ یه شعر جالب مناسب برای اونایی که عاشقن  

وقتی یه ریاضی دان عاشق میشه 

این شعر سروده پروفسور هشترودی(اونم از دست رفت)

منحنی قلب من، تابع ابروی توست

خط مجانب بر آن، کمند گیسوی توست

حد رسیدن به تو، مبهم و بی انتهاست

بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست 

چون به عدد یک تویی من همه صفرها

 آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست 

 
گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا

ناحیه همگراش دایره روی توست

خوب امیدوارم تا اینجا خوشتون اومده باشه خوب میخوام  کوتاه ترین و ترسناک ترین داستان دنیا رو بگم اونایی که قلبشون ضعیف نخونن

 

آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!!؟   
 
برین تو بحرش خیلی ترسناک                                                                                               
خوب اینم از آپ ما امیدوارم خوشتون اومده باشه یا حق                                                               
                                                                                                                                                             
????? ??? ?? دوشنبه یکم شهریور 1389???? 12:3 ???? الهام| |

متن زیر رو بخونید باورکنید ۲دقیقه بیشتر زمان نمیبره!ممنون

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت( گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرن). پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟" دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

"چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند.

چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

امام علی(ع):ناتوان ترین مردم کسی است که در دوست یابی ناتوان باشد و ناتوانت از او کسی است که دوستان خود را از دست دهد.

کاش همه اینو بدونن که درست نیست برای موفقیت خودت ارزوی سقوط دوستانت را داشته باشی.

نظر یادتوووون نره

????? ??? ?? شنبه بیست و سوم مرداد 1389???? 17:2 ???? زهرا| |

Design By : nightSelect.com